تبليغاتX
غزل معاصر
این وبلاگ آثار اینجانب و همچنین گزیده شعر غزلسرایان معاصر را معرفی مینماید.
دومین شب کنسرت را رفته بودم. آهنگسازی و تنظیم درخشانی مخصوصا در قسمت همایون عالی بود. استفاده بجا و مناسب از صدای بم( قیچک باس و عود) و رنگ آمیزی و هارمونی مناسب این کار را از باقی کارهای درخشانی مجزا می ساخت.

طراحی دکور مانند همیشه حرف نداشت. ولی ایکاش شجریان در اوج از صحنه خداحافظی کند و دوستدارانش را با خاطره دستان و چشمه نوش و فریاد تنها گذارد.

کاش استاد دیگر نخواند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 12:20  توسط دانیال گرزین  | 

می خواستم گزارش کاملی از کنسرت گروههای شیدا به سر پرستی و آهنگسازی استاد محمد رضا لطفی بنویسم.

لطفی سه تار و کمانچه هم نواخت ولی تار را که بدست گرفت فقط به ذهنم این بیت رسید که:

یارم چو قدح بدست گیرد

بازار بتان شکست گیرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:32  توسط دانیال گرزین  | 

این آخرین پست امساله.

همگی شاد باشید.

نوروز باستانی بر شما خجسته.

خیر پیش

ارادتمند شما

گرزین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:42  توسط دانیال گرزین  | 

روزي كه آمدي،

باران

حالا كه مي روي،

باران

تو  خيس ترين بانوي دنيايي

اما،

 چشمهايت آبي نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:0  توسط دانیال گرزین  | 

یک غزل جدید:

 

و من سقوط مي‌كنم جنازه‌هاي خسته را

و جيغ‌هاي بي‌صدا و ساعت شكسته را

 

جنون و خون كه مي‌‌چكد تمام دشت را و او

چگونه مي‌زند سر پرنده‌هاي بسته را

 

نمي‌دوي به من، كه من، به تو سقوط مي‌كنم

و يا هبوط مي‌كنم تن به خون نشسته را

 

دوباره من كه مرده‌ام و قطعه قطعه مي‌شوم

و قطعه قطعه مي‌كند من زهم گسسته را

 

و زنده مي‌شوم به تو، به چشمهاي عاشقت

ببوسيم، بسازيم، من به هم شكسته را

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 8:32  توسط دانیال گرزین  | 

 

براي اينکه آمدنتان بيارزد از عاصم اسدي عزيز که ازش بي خبرم غزلي زيبا ميگذارم.

 

خيال نازكي روزي به هم مي بافت ما را هم

 

شبيه شعر بيدل سخت مبهم سخت زيبا هم

 

غم از معماري دلتنگ آدم پرده بر مي داشت

 

نبودو آرزويش بود تا گل كرد حوا هم!

 

رسيدم با تو تا عين اليقيني كه غزل مي د يد

 

اگر مي بود وميديدت غزل مي گفت نيما هم

 

من از عاشق شدن در كوچه اي بن بست مي آيم

 

صبوروساكت و سنگين  خراب وخرد تنها هم

 

نه تنها من كه پشت پاي توآوار مي گردد

 

تمام كوچه هاي تنگ و تو در توي دنيا هم

 

الا!زيباترين مغروق عالم! چشم گريانم!

 

 غريبي يك تنه هم عشق هم مغروق دريا هم

 

اميدت كيست؟ هان! هشدار!گور خويش را هشدار!

 

كه طاعون مي تراود ازنفس هاي مسيحا هم

 

چه پايان غم انگيزي كه مثل ماهي قرمز

 

براي چند روزي عيد ميخواهند ما را هم

 

به شبنم هاي عالم نامه اي خواهم نوشت امشب

 

نهنگ مانده درگل! گريه كن امروز وفردا هم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:8  توسط دانیال گرزین  | 

 

 

هجوم لحظه خالي، حصار تو در تو

و آسمان خيالي، حصار تو در تو

 

کسي به شوق رهايي نمي کشد آواز

نمي زند پر و بالي، حصار تو در تو

 

گذشتِ ثانيه ها و شکستِ ساعت ها

بدون ماهي و سالي، حصار تو در تو

 

فرود چکمه خونين به روي انديشه

و جمله هاي سوالي، حصار تو در تو

 

شب و گلوله و باران، خلاصه مي گويم:

چه افتضاح و چه عالي، حصار تو در تو

 

                                                         دانيال گرزين  ارديبهشت 86

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 21:2  توسط دانیال گرزین  | 

 

 

عمري ميان لحظه تکرار گم شدم

از هر طرف ميان دو ديوار گم شدم

 

در انتظار فاصله يک کليد سل

تا ضربه‌هاي همهمه تار گم شدم

 

در امتداد دايره ماه و آفتاب

يکباره در ادامة پرگار گم شدم

 

يوسف کجا به سکه حراج مي‌برند

در پيچ و تاب خسته بازار گم شدم

 

يکباره آمدي و من از منتهاي دور

در پيش پاي دوستترين يار گم شدم

 

آنشب که در کشاکش بي انتهاي شرم،

در بوسه‌هاي لحظه ديدار گم شدم،

 

با يک بغل ترانه، غزل، زندگي، اميد

در کوچه باغ خاطره انگار گم شدم

 

امشب ميان خاطره‌هاي جواني ام

يکبار، نه، به قافيه بسيار گم شدم

   

                                                                                    دانيال گرزين        7/12/85

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 20:53  توسط دانیال گرزین  | 

 

 

دوباره چشمهاي من که انتظار مي کشد

و نقشي از خيال تو به آبشار مي کشد

 

دوباره جسم بي رمق مرا عذاب مي دهد

دوباره کار زار من به شوره زار مي کشد

 

دوباره کي ببينمت که واژه هاي بي کسي

به صد هزار يا که نه به بيشمار مي کشد

 

از انتظار من نگو که لحظه لحظه ماندنم

براي عاشقي چو من به صد بهار مي کشد

 

نديدمت، ولي تويي که با قطار مي روي

و دست غرق خواهشي به اين قطار مي کشد

 

دوباره خواهش از خدا که لحظه اي ببينمت

براي با تو بودنم خدا کنار مي کشد

 

دوباره چشم هاي تو کشيد و مي برد مرا

به پاي ميز عاشقي به اين قمار مي کشد

 

                                                             دانيال گرزين  شهريور 81

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 20:49  توسط دانیال گرزین  | 

 

امشب دفتر شعرهای سالهای پیشم را که سیاه مشقی بودند و شرح عشق جوانی ، ورق میزدم و به قالبهایی برخوردم که در شعر امروز کمتر استفاده می شود و طلایه دار آن فروغ فرخزاد و نیما بوده اند. شعر زیر جزو اولین، به اصطلاح، اتود های من بودند و خامی آنرا باید بپذبریم، اما اولین ها با خاطراتی زیبا همراهند. به هر حال شاید اندکی خواندنی باشد.

 

 

 

 

باز امشب در سکوت کوچه ها

ناله ای، بوی گلی آواره شد

قلب تنها و غریب و ساده ای

در سراب کوچه ها بیچاره شد

 

 

بوی رویا می دهد آوای شب

می گدازد نرمی پروانه را

می نویسد خسته تنهای شب

شرح پاک ساده افسانه را

 

 

گویی از افسانه ها می آمدی

تا پناه قلب تنهایم شوی

همدم بی آشیان ساده ام

"بانوی سبز غزل" هایم شوی

 

 

گویی از آنسوی بی اندازه ها

نور پاکی، لاله ای ویرانه شد

گیسوی آشفته ای در باد شب

آری، امشب شاعری دیوانه شد

 

 

در خیال خسته تنهای من

خنده هایت می شکوفد در شبم

می گریزد گونه های ساده ات

از ترنم های پرواز لبم

 

 

از سکوت واژه های کاغذی

بغض تلخی در گلویم می زند

نیزه های بی نقاب خستگی

چون حصاری بر جهانم می تند

 

 

ناله هایم غرق در آوارگی

شعر من یاد آور غم های تو

می نویسد سرنوشت تلخ من:

" مرد شب ای وای تو ای وای تو"

 

                                          دانیال گرزین بهمن 80

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 21:57  توسط دانیال گرزین  |