هجوم لحظه خالي، حصار تو در تو
و آسمان خيالي، حصار تو در تو
کسي به شوق رهايي نمي کشد آواز
نمي زند پر و بالي، حصار تو در تو
گذشتِ ثانيه ها و شکستِ ساعت ها
بدون ماهي و سالي، حصار تو در تو
فرود چکمه خونين به روي انديشه
و جمله هاي سوالي، حصار تو در تو
شب و گلوله و باران، خلاصه مي گويم:
چه افتضاح و چه عالي، حصار تو در تو
دانيال گرزين ارديبهشت 86
عمري ميان لحظه تکرار گم شدم
از هر طرف ميان دو ديوار گم شدم
در انتظار فاصله يک کليد سل
تا ضربههاي همهمه تار گم شدم
در امتداد دايره ماه و آفتاب
يکباره در ادامة پرگار گم شدم
يوسف کجا به سکه حراج ميبرند
در پيچ و تاب خسته بازار گم شدم
يکباره آمدي و من از منتهاي دور
در پيش پاي دوستترين يار گم شدم
آنشب که در کشاکش بي انتهاي شرم،
در بوسههاي لحظه ديدار گم شدم،
با يک بغل ترانه، غزل، زندگي، اميد
در کوچه باغ خاطره انگار گم شدم
امشب ميان خاطرههاي جواني ام
يکبار، نه، به قافيه بسيار گم شدم
دانيال گرزين 7/12/85
دوباره چشمهاي من که انتظار مي کشد
و نقشي از خيال تو به آبشار مي کشد
دوباره جسم بي رمق مرا عذاب مي دهد
دوباره کار زار من به شوره زار مي کشد
دوباره کي ببينمت که واژه هاي بي کسي
به صد هزار يا که نه به بيشمار مي کشد
از انتظار من نگو که لحظه لحظه ماندنم
براي عاشقي چو من به صد بهار مي کشد
نديدمت، ولي تويي که با قطار مي روي
و دست غرق خواهشي به اين قطار مي کشد
دوباره خواهش از خدا که لحظه اي ببينمت
براي با تو بودنم خدا کنار مي کشد
دوباره چشم هاي تو کشيد و مي برد مرا
به پاي ميز عاشقي به اين قمار مي کشد
دانيال گرزين شهريور 81