عمري ميان لحظه تکرار گم شدم
از هر طرف ميان دو ديوار گم شدم
در انتظار فاصله يک کليد سل
تا ضربههاي همهمه تار گم شدم
در امتداد دايره ماه و آفتاب
يکباره در ادامة پرگار گم شدم
يوسف کجا به سکه حراج ميبرند
در پيچ و تاب خسته بازار گم شدم
يکباره آمدي و من از منتهاي دور
در پيش پاي دوستترين يار گم شدم
آنشب که در کشاکش بي انتهاي شرم،
در بوسههاي لحظه ديدار گم شدم،
با يک بغل ترانه، غزل، زندگي، اميد
در کوچه باغ خاطره انگار گم شدم
امشب ميان خاطرههاي جواني ام
يکبار، نه، به قافيه بسيار گم شدم
دانيال گرزين 7/12/85